عذاب وجدان نوروزی

 

پیشا نوشت: بشدت مشغول خانه تکانی عید هستیم. یه خونه تکونی اساااااااااااااااااسی. از خستگی دارم می میرم!

اول: عذاب وجدان نوروزی!

هر سال وقتی اواخر اسفند میشه بدون اینکه خودم بخوام یه حس خوشحالی درونی بهم دست میده. احساس می کنم میخواد یه اتفاق خوبی برام پیش بیاد. البته فکر کنم همه اینجورین. خب علت ایجاد این حس هم میتونه تا حد زیادی فرا رسیدن عید و آغاز سال نو باشه. دید و بازدید و...

اما یه چیزی که ناراحتم میکنه اینه که دو ساله من، خودم رو بدون اینکه بخوام از هرگونه دید و بازدید عید محروم کردم  یه جورایی تحریم  واسه چی؟ والا خودمم نمی دونم. سال قبل که دقیقا یادمه... در اوج دوران نوشتن کتابم بودم. یعنی دو هفته عید پارسال من کارم شده بود این: روزها مطالعه، شبها نوشتن کتاب  واسه همین هم وقت نکردم جایی مهمونی برم

واسه این دو سه هفته تعطیلات هم کلی برنامه ریزی کردم که به کارهای مختلف برسم. فکر کنم دید و بازدید امسال رو هم تعطیل کنم. آخه فکر می کنم وقت تلف کردنه  البته خودمم میدونم این طرز فکرم غلطه و چقدر در منابع دینی ما به صله رحم سفارش شده.

اما خدا نکنه که در این دوران یه مهمونی برم. بعدش کلی به خودم نهیب میزنم که چرا رفتی؟ دیدی یکی دو ساعت بیخود و بی جهت تلف کردی؟ نمیشد این مدت رو مطالعه یا تحقیق کنی؟ بعدش اون تصویر دکتر حسابی که در حال بیماری داشت مطالعه می کرد توی ذهنمی میاد و بخاطر همین یه مهمونی کلی عذاب وجدان می گیرم

دوم: اهمیت قائل شدن

دیدین گاهی اوقات اطرافیان آدم، چیزهای کوچکی رو که واست مهمن یا گوشزد کردی رو یادشون میمونه؟ بعد یه زمانی که خودتم یادت نیست، برای خوشحال شدنت انجام میدن؟  خواستم بگم این چیزا یعنی اهمیت دادن به فرد. حالا مهم نیست، دوستته، همکارته، خانوادته یا اصلا یه آدم خیلی دور بهت. این چیزها همیشه آدم رو خوشحال میکنه.

منظورم اینه که اینها ثابت میکنه، طرف به این فکر میکرده که میتونه اینطوری خوشحالت کنه و اینو مخصوصا به خاطر سپرده  مثلا شما یه بار وسط حرفات همینطوری میپرونی که نوشیدن دوغ همیشه باعث خواب گرفتنت میشه. اگه یه بار گفتم بیخوابی گرفتم، یادم بندازین دوغ بخورم. بعد چند ماه دیگه میگی دچار بدخوابی یا بیخوابی شدی و همکارت میگه که یادته که گفتی اینجور مواقع یادم بندازیم که دوغ بخورم؟ وقتی یادت میاد که اوووه، کِی این حرفو زدی که الان یادآوری کرده، حقیقتا ذوق میکنی

پسا نوشت: پیشاپیش عید رو به همگی تبریک میگم. امیدوارم سالی باشه پر از شادی و سلامتی و موفقیت برای همگی. 

یک ماجرای اتوبوسی

 

دیروز توی اتوبوس یه ماجرای خیلی بامزه پیش اومد. اتوبوس هنوز حرکت نکرده بود. ۴ تا دختر سمت خانمها نشسته بودن و سمت آقایون هم تقریبا پر بود که ۷-۸ تا پسر جوان شیطون باهم وارد شدن. در همین لحظه یه گدا که پسر جوونی بود، هم از سمت آقایون وارد اتوبوس شد. به مدت چند دقیقه سمت آقایون شروع به حرف زدن کرد که از شهرستان اومده و پول بلیط نداره و هرکسی که میتونه بهش کمک کنه، ولی هیچکدوم از آقایون بهش توجهی نکردن  

سمت خانمها که اومد هر ۴ دخترها یه مقدار بهش کمک کردن. گداهه با صدای بلند گفت که ایشالا شما ۴ تا دختر به هر آرزوی مهمی که دارین برسین که پسرا جواب دادن: شوهر آقا، شوهر  گداهه هم که روش باز شده بود با صدای کاااملا موذیانه ای گفت ایشالا همین امروز یه شوهر خوب واسه شون پیدا شه و خوشبخت بشن  آقایونم همه زدن زیر خنده! یکی از دخترها که حرصش گرفته بود برگشت گفت: آقا اون ۲۰۰ تومنی رو پس بده  پسرا فوری گفتن: ای بابا. پسش ندی ها، منظورش اینه که ۳ بار پشت سرهم دعا کن که شوهر کنن  

گداهه که دید دختره جدیه برگشت گفت: واسه شما ایشالا توی درست موفق بشی، بعدا ایشالا شوهر خوب کنی. بعدش تندی شروع کرد به پائین رفتن از اتوبوس که یکی ازدخترها دوباره گفت: حالا ما کمکت کردیم ولی لازم نیست دیگه پررو بشی و عین لمپنها حرف بزنی و متلک بگی  گداهه عذرخواهی کرد و بازم شروع به دعا خوندن کرد که یکی از پسرا دوباره برگشت گفت: ای بابا حالا چقدر عجله داری؟ همین الان که نمیشه، دیدی که آقا گفتن ایشالا امروز شوهر کنی، باید تا آخر روز صبر کنی دیگه  

یکی از آقایون برگشت گفت که زشته و صلوات بفرستید. ولی تا آخر مسیر این پسرای تخس هی بلند بلند با هم حرف میزدن که خدایا شانس بده، هرکدوم ۵۰ تا تک تومنی دادن، امروز شوهر میکنن، امروز کدوم ۴ نفر بدبخت میشن؟

 

پسا نوشت: بخاطر کسالتی که این چند روزه برام پیش اومده بود نتونستم زودتر بیام. 6 روز نمایش ما هم به پایان رسید. از تمام دوستانی که افتخار دادن اومدن اونجا و ما رو مورد لطف و محبت خودشون قرار دادن سپاسگزارم. همچنین جا داره از رئیس کل اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی اصفهان، جناب آقای دکتر حسینی تشکر کنم که ارزش قائل شدن و به تماشای نمایش ما اومدن.

یک تکنولوژی به نام موبایل

 

چند روز پیش، با چند از دوستام قرار داشتیم که شام رو بریم بیرون. تو این مدتی که جلوی پارک سعدی وایستاده بودیم تا همگی از اومدن هم مطمئن بشیم، بیش از ۱۰ بار به همدیگه و اینور و اونور زنگ زدیم که کجایی و کجاییم و کی میرسم، و کی میرسی و نمی بینمت و آها دیدمت و اینها  بعد داشتم با خودم فکر می کردیم که قبلنها که موبایل نبود، قرارهای مردم چطوری بود؟ یعنی چطوری همدیگه رو پیدا میکردن؟ چقدر دنبال همدیگه میگشتن؟

فکر کن مثلا اونایی که زودتر سر قرار میرسیدن، چقدر صبرشون زیاد بوده. الان تا ۳۰ بار زنگ نزنی که رسیدی؟!  خیال آدم راحت نمیشه! این تکنولوژی گاهی اوقات خلاقیت و ایضا صبر رو از آدم میگیره ها. واقعا اون قدیما آدمها چیکار میکردن؟ مخصوصا کسانی که تا حالا همدیگه رو ندیده بودن؟ آخه برپا کردن دود که خیلی عمومی بود، همه عالم و آدم خبردار میشدن  تازه این اواخر که زندگیها مدرن شده بود که نمیشد تو خیابونها دود و آتیش برپا کرد  بعد خب حالا دقت کردین؟ بیش از ۸۰ درصد مکالمات موبایلی توی اصفهان اینطوریه: یه ربع دیگه میرسم، تو ترافیک فلانجام. اصلا محاله در طول روز، تو تاکسی ای، اتوبوسی، اینو نشنوین

این موبایل هم خوبه هم بد. یکی از خوبیهای بینظیرش یادآوری وقایع و کارهایی هست که باید در تاریخهای خاص انجام بدی. توی صفحه تقویم موبایل من پر از یادآوری اینجور کارهاست. از تولدها گرفته تا پرداخت قبض و بانک رفتن و… اگه کسی اینو ببینه حتما فکر میکنه من آلزایمر دارم که بدیهی ترین چیزها رو از شب قبل اونجا ثبت میکنم  

جالبیش به اینه که کافیه سر اون ساعت زنگ تقویم به صدا در بیاد، بدون نگاه کردن بهش میتونم بگم کارم چی بود؟! بدیش هم به در دسترس بودن مدامه. اینو آدم زمانی میفهمه که دیگه شارژ گوشیش تموم شده و خاموش میشه. اونوقت انگار دیگه هیچ موجودی توی دنیا باهاش کاری نداره، با خیال راحت شبها میخوابه

یه خبر خوش

 

« بازجو، دانشجویی که به تصادف و از سر انقلابیگری پایش به زندان کشیده شده و حالا بازجوی زندانیان سیاسی است یک روز صبح با دخترکی دانشجو مواجه می شود که همکلاسی دانشگاهش بوده. آن دو در اولین جلسه بازجویی همدیگر را می شناسند. جلسات ادامه پیدا می کند و از دل خشونت بازجویی عشقی سر میزند. عشقی که از انکار و نفرت آغاز می شود و به مهری وحشی و سرکش می انجامد. و مثل همیشه تعارض عشق و آرمان هم بازجو و هم زندانی را به بی آرمانی در سیاست و دوست داشتن زندگی می کشاند. بعد... »

این خلاصه نمایشنامه ای هست که حدود یک سال پیش نوشتم و از سه ماه پیش با بچه های تئاتر شروع به تمرین برای اجراش کردیم. این مدت زحمات زیادی رو متقبل شدیم تا بالاخره مسئولان محترم اجازه اکران عمومی اش رو دادن! کارگردانی این نمایش رو هم خودم بر عهده دارم. دوستانی که علاقه دارن که ما رو در لباس تئاتر هم ببینن، می تونن از پنجشنبه (13 اسفندماه) تا سه شنبه (18 اسفندماه) از ساعت 7 تا 9 شب تشریف بیارن تالار وحدت. بمدت 6 روز اکران عمومی خواهیم داشت. خیلی خوشحال میشم که اونجا ببینمتون...

کنکور و باقی ماجراها

 

این پرایدیه راننده تاکسی بودها، ولی تو ماشینش تلویزیون داشت. از این تلویزیون کوچیکای مخصوص ماشین. پائین ضبط ماشین هم گذاشته بودش در ابعاد ۱۰*۱۰ سانت هم بود. با اینکه حواسش به تلویزیون بود و راننده هم جوان بود، ولی دست فرمونش خیلی خوب بود. تلویزیونش روی کانال ۳ بود و داشت یه برنامه پزشکی رو نشون میداد. یعنی از این برنامه هایی که یه دکتر رو دعوت میکنن و راجع به بیماری های خاصی باهاش حرف میزنن. موضوع برنامه شون بیماری های قلبی بود.

وای خدا باورم نمیشه. یه دخترخانم به برنامه شون زنگ زد و گفت که خیلی تپش قلب و استرس داره  گاهی اوقات تپش قلبش اونقدر شدیده که قفسه سینه اش درد میگیره. تا حالا چندین بار پیش متخصص قلب رفته و تحت درمان دارویی هست ولی به محض اینکه یادش میاد که امسال کنکور داره، بازم قلبش ریب میزنه  گفت که مخصوصا موقع ناهار و شام شدیدتر میشه! دکتره پرسید که چند سالشه و آیا اضطرابی چیزی بر زندگیش حاکمه؟ دختره گفت که ۲۳ سالشه  و امسال داره برای کنکور ارشد میخونه و این موضوع باعث استرسش شده

خوب معلوم بود که دکتره با اون شرحی که از راه دور شنیده بود، نمیتونست جواب کاملی بده و بهش گفت همون داروها رو استفاده کنه و در اولین فرصت بره پیش متخصص اعصاب  حالا من اینجور مواقع همیشه غصه میخورم که چرا تو موقعیت نیستم که طرف رو راهنمایی کنم. مثلا ایکاش میرفتم برای این دختره جلسه مشاوره میذاشتم که چطور درس بخونه

داشتم فکر میکردم که چطور میشه که یه دختر جوان ۲۳ ساله به خاطر مدرک تحصیلی اینقدر استرس بگیره که تا این حد به قلبش فشار بیاره که حتی درمان دارویی هم روش اثر نداشته باشه. بالاخره هرچی باشه این دختر تحصیلکرده است. دوران لیسانس رو پشت سر گذاشته، به هرحال باید کمی تجربه توی زندگیش داشته باشه که چطور بحرانهای زندگیش رو مدیریت کنه. ولی به خاطر یه کنکور ببین چه بلایی داره سر خودش میاره. خوب این آدم مشخص بود سرکار نمیره. میتونه با فراغ بال، توی خونه بشینه و به ادامه تحصیل فکر کنه، به خودش نوید بده و زندگیش رو از اینی که هست بهتر کنه. این الان ۲۳ سالشه، اینطوریه، وای به حال روزی که بره تو سی سال چهل سال و مسائل زندگیش جدیتر بشه

از طرفی هم آدم فکر میکنه تا حد کمی باید بهش حق بده. این دختر باخودش فکر میکنه، با لیسانس که کار گیرم نیومده (نمیاد). اینهمه سال هم که درس خوندم، نمیخوام کار دیگه ای انجام بدم. تنها امیدم اینه که فوق لیسانس بگیرم. از طرفی تو کشور ما همه چی به مدرک بستگی داره  از کار و تحصیل بگیره تا ازدواج و احترام عمومی. اونقدری این مدرک گرفتن رو گنده کردیم که یه کسانی که کمی از نظر روحی ضعیفترن، اینقدر بهشون فشار میاد  فقط خدا میدونه موقع کنکور لیسانس و فوق لیسانس چقدر استرس به اینها و خانواده هاشون وارد میشه  گاهی اوقات استرس خانواده بیشتر از جوونیه که کنکور داره. چون میدونن اگه قبول نشه، بخض اعظمی از زیان مادی و روحی رو خانواده به دوش بکشن.

اگه نظام تحصیلی عادلانه بود، اگه امکانات تحصیلی عادلانه تو کشور پخش شده بود، اگه فاصله بین دانشگاههای تهران با شهرستان و همینطور دانشگاههای دولتی با غیردولتی اینقدر نبود، اگه شرایط کاری، امکانات کاری، حقوق و رفاه و امنیت شغلی عادلانه در سطح کشور پخش شده بود، بازم اینقدر اضطراب و استرس حاکم بود؟

 

باران منتشر شد

 

بالاخره به هر مصیبتی که بود شماره دوم نشریه رو هم بیرون آرودم. وای که چقدر کار فرهنگی کردن سخته  مثل دفعه قبل تونستم اجازه نشر 200 شماره از باران رو از معاونت فرهنگی بگیرم.

فردا توی دانشکده بین بچه ها توزیع می کنم. مفت و مجانی  آخه دلم نمیاد که ازشون پول بگیرم. خیلی ها اینقدر مشکل مالی دارن که دیگه پول دادن واسه این چیزها توش گمه  این شماره خیلی بهتر از شماره قبلی شد. یه شورای سردبیری تشکیل دادم و دیگه میخوام اکثر کارها رو به این شورا بسپارم. امیدوارم که مورد استقبال بچه ها واقع بشه

 

کدوم طرفی هستی

 

من نمیدونم چرا این ملت اصرار دارن به یکی برچسب اصلاح طلبی یا اصول گرایی یا چپی و یا راستی بزنن و بعد در موردش قضاوت کنن  اگه طرف مورد نظرشون بود که خوبست و مبارکست و بنابراین حرفهای خوبی میزند و اگه نه که شروع می کنن به انتقاد ازش  راستش من اصلا فکر نمی کنم ما تو ایران خیلی ساختار حزبی منسجم داشته باشیم!

سوای از اینا هنوزم خیلی از ماها بدون اینکه بدونیم تعریف چپ یا راست یا همون اصلاح طلبی و یا اصول گرایی چیه داریم همدیگه رو محکوم می کنیم  کافیه یه بار که تو جمع دوستاتون هستید با دقت به بحثهای سیاسی ملت گوش بدید. آخرش نمی فهمید بالاخره تعریف اصلاح طلبی و یا اصول گرایی چیه که ملت رو اینقدر به جون هم میندازه  کدوم اساسنامه؟ کدوم چارچوبها؟ چه چیزی قراره اصلاح بشه و یا اصولی که باید بهشون گرایش بشه چی ها هستن؟

راستش من به شدت از دعواهای اینطوری خسته شدم  نیازی نیست و اجباری نیست و انصاف هم نیست که ما همش بر اساس تعلقمون به چپ و یا راست در مورد پدیده های دنیا جبهه بگیریم و حرفهای مشخص بزنیم! گاهی اوقات اخلاق و وجدان فراتر از جبهه گیری های سیاسی ما هستند

در احوالات سریالهای تلویزیونی

 

میگم یکی از ویژگیهای مثبت سریالها و یا فیلمهای خارجی شخصیت پردازی اونها از آدمهاست. حالا چه شخصیت های منفی و یا چه شخصیت های مثبت. بیشترشم به خاطر اینه که ریا و کنترلی تو کارهاشون نیست! مثلا قرار نیست شخص مثبت فیلم مورد تائید کسی قرار بگیره و یا شخص منفی لزوما شبیه به کسی باشه. قراره یه نقش مثبت و یا منفی ساخته بشه. حالا هرکدوم از این اشخاص میتونن نقاط مثبت و یا منفی هم داشته باشن، برای مثال اینطوری نیست که یک شخصیت از شدت مثبتی و پاستوریزگی حال آدم رو بد کنه و یا یه شخص منفی، تماما منفی باشه بدون دارا بودن حتی یک صفت مثبت. همین کار تو ظاهر افراد هم نمود داره، یعنی لزوما یه شخصیت مثبت قیافه مثبتی هم نداره و یا یه شخصیت منفی شبیه یه غول ترسناک نیست

رو همین اساس وقتی کسی رو قهرمان میکنن، به دل آدم میشینه و یا به عبارتی دیگر طوری قهرمانش جلوه میدن که شما حاضری هرکاری که طرف میکنه رو توجیه کنی  حتی کارهایی که خودشونم میدونن جرم هستن و دارن به خاطرش تمام دنیا رو به نقض حقوق بشر متهم می کنن، ولی وقتی قهرمانشون انجام میده، از نظر شما توجیه شده است

برای مثال شاید شماها سریال ۲۴ رو دیده باشید. اگه هم ندیده باشید اتفاقات این سریال اغلب از زبان یک مامور فدرال به نام جک باور توصیف میشه که تو واحد ضد تروریستی لس آنجلس کار می کنه. حالا توی همین سریال بارها و بارها شده که مامورین فدرال و به خصوص همین جک باور به بدترین شکل متهمین و یا مظنونین رو شکنجه می کنن که ازشون حرف بکشن  از تهدید خانواده هاشون گرفته تا شلیک کردن به اعضای بدنشون و یا قطع انگشتانشون، کشتنشون و تزریق آمپول درد به گردن و … و جالب اینجاست که شما وقتی این صحنه ها رو می بینین میگین آفرین به جک باور! اگه اینکارو نکرده بود، الان هزاران آدم بیگناه در معرض خطر مرگ بودند  حالا تصور کنید اینکار تو سریالهای ما انجام میشد، لابد راپورت میدادن که جمهوری اسلامی داره توی تلویزیونش تبلیغ خشونت میکنه

بگذریم! حالا برعکس سریالهای ما چطورن؟! تصور کنید وقتی میخوان توی سریال یک آدم مهربان و فداکار رو نشون بدن، الا و بلا میرن سراغ سید جواد هاشمی  راستش من خودم به شخصه بس که این آدم نقش مثبت بوده، دیگه حالم بهم میخوره 

بعد تازه اصلا سریالهای ما سر و تهش فکر کردین چیه؟ همش درباره مسائل خاله زنکی و ازدواج و عروسی و اینهاست  یعنی سر تا ته فیلم میبینی بالاخره جریان اصلی همینه. خوب معلومه که برای قشر زیادی، جذابیت خودش رو از دست میده. نمیدونم چرا روز به روز مدل ساختن سریالهای ما بدتر میشه و قهرمان پردازیهامون ریاکارانه تر  شایدم به خاطر اینه که تلویزیون ما دولتیه، براشون جذب مخاطب مهم نیست در حالیکه تلویزیونهای اونها خصوصیه. رقابت بر سر ساختن یک سریال جذاب که در عین حال مخ افکار عمومی رو به طرف خواسته های خودشون کار بگیره، پر اهمیت تر میشه.

اگه دقت کنید، محاله تو یک سریال پر طرفدار، حرفهای خودشون رو غیر مستقیم نزنن. تازه همین غیر مستقیم و نهفته حرف زدن هم خیلی مهمه. مثلا تو برخی اپیزودهای همین سریال ۲۴ غیر مستقیم دارن اهمیت انرژی هسته ای رو برای آمریکا گوشزد میکنن اونم در غالب داستانهایی کاملا غیر مستقیم! اونوقت تلویزیون ما چیکار میکنه؟ تو یه سریال بیربط یارو یک دفعه ای سر از جایی در میاره که مستقیما در باب اهمیت انرژی هسته ای حرف میزنه

امیدوارم از این پست حمل بر غربزدگی نشه! چون من خودم بیشترین مشکل رو با جماعت غربزده دارم، صرفا میگم ای کاش هنرمندان ما هم کمی سواد داشتند، تلویزیون ما کمی آزادتر بود. برنامه هایی که ساخته می شدند، کمی حرفه ای تر بودند و از همه مهمتر اهمیت به شعور مخاطب!