من برگشتم

 

سلام! صدهزارتا سسسسسسسسسسلام. من اومدم! باز برگشتم....... واسه خودم هم عجیبه! همین چند روز پیش خداحافظی کردم اما دوباره اومدم. خدایا شکرت.... این 3 روز مسافرت به مشهد برام خیلی مفید و تأثیرگذار بود.

به یه علتی دلم میخواست اینجا رو برای همیشه ترک کنم اما نتونستم. این مدت فهمیدم که دوری از اینجا چقدر برام سخته. خیلی وابسته شدم. اگه روزی چند خط ننویسم انگار روزم شب نمیشه. خلاصه اینکه من برگشتم. پست قبلی رو چون یادآور خداحافطی بود پاک کردم؛ برام غم انگیز بود.

وای اینقدر فکر و ایده توی ذهنم دارم که نمی دونم از کدوم باید شروع کنم. کلی هم حرف دارم که باید برات بزنم. ممنونم که دوباره منو برای خوندن انتخاب کردی. نمی دونم کی هستی که الان داری حرفام رو میخونی ولی بدون از ته دلم دوووووووووووووووووستت دارم.

 

در بند نامها نباشیم

 

« چرا ما کور شدیم، نمی دانم، شاید روزی بفهمیم. می‌خواهی عقیده مرا بدانی، فکر نمی‌کنم ما کور شدیم، فکر می‌کنم ما کور هستیم. کور اما بینا، کورهایی که می‌توانند ببینند اما نمی‌بینند. »

اگه کتاب کوری اثر ژوزه ساراماگو رو نخوندین، تشریف ببرین بخونین! یادمه پارسال یه تئاتری دیدم از فرهاد آئیش به نام کرگدن که با خوندن این کتاب یاد اون افتادم!

در کتاب کوری، از شهری نام برده میشه که اپیدمی وحشتناک کوری- نه کوری سیاه و تاریک که کوری سفید و تابناک- در اون شیوع پیدا کرده. که معلوم نیست کجاست و می‌تواند هر جایی باشد، خیابانهاش نام ندارند. جالبه که شخصیتهایش هم نام ندارند: دکتر، زن دکتر، دختری که عینک دودی داشت، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت، پسرک لوچ.

در کتاب گلستان اثر فاخر سعدی هم شخصیتها تقریبن بی نام و نشان هستن: جوانی خردمند، عالمی معتبر را مناظره افتاد، یکی در مسجد سنجار، ناخوش آوازى به بانگ بلند قرآن همی‌خواند و...! میشه نتیجه گرفت که اسمها خیلی مهم نیست، مهم موضوع و پندگیری از اونه. 

 

سه کار کوتاه

 

سه کار کوتاه از من:

 

نگارینا تویی کوه امیدم                

تویی آلاله و یاس سپیدم

بیا لطفی کن و همراه من باش     

که من همراه تو جاری چو رودم

***************************

اگر نامهربانم، مهربان باش            

برای این دل من سایه بان باش

من از بی همدمی زار و نزارم        

طبیب مشفق و آرام جان باش

*************************** 

اگر باران ببارد،

باز می آیم درون کوچه امید

و فانوس نگاهم را

برایت می فروزانم

و از ترکیب دستانم

برایت چتر می سازم

مبادا قطره ای باران

بیازارد،

کمند گیسوانت را

 

دمی دور از هیاهو...

 

جمعه هفته قبل دوباره فرصت شد و سری به دیار دوست داشتنی مان- کوهستان- زدیم. سکوت پر شکوهش همیشه برام جالب بوده. اینبار بیشتر از دفعه های قبل بالا رفتم  اون بالا خودتی و خودت... صدای چشمه آب و انوار طلایی رنگ خورشید واقعا زیبا هستند  من که وقتی اون بالا می رسم آواز خوندنم میگیره  حالا نه خیلی صدای قشنگی هم دارم

آبشار پرآب نیاگارا  پاتوق همیشگی من

ایندفعه دبیر فیزیک دوران دبیرستانمون رو هم دیدم که با دخترش اومده بود. حدود یه ساعتی با هم خوش و بش کردیم و از همه دری حرف زدیم. استاد واقعا دوست داشتنی ای بود و هست  واسه ظهر هم به صرف چند سیخ کباب کوبیده اعلاء مهمونم کرد  عجیب این بود که می گفت هر هفته عادت داره با دخترش بیاد؛ ولی من تا حالا ندیده بودمشون

 جمال زیبای علیرضا خان درحالی که به افق های دوردست می نگرد!

پنج شنبه این هفته وقتی امتحانها تموم شد با علیرضا- هم رشته ای و یکی از دوستان عزیزم- قرار گذاشتیم که بریم کوه صفه. خیلی حال میده وقتی که دیگه هیچ غم و غصه ای بابت امتحانها نداری، یه سری هم به این طبیعت فراموش شده بزنی.

 

همین طوری...

 

به احتمال قوی، اول دست در جیب مبارکتان میکنید و تقویم جیبی اتان را بیرون می آورید و با تعجب بهش نگاه میکنید و چشماتونو به حالت علامت سوال گرد میکنید و میپرسید: مگه عید نوروز شده؟

ته دلتون از تمیزی خونه غنج میرید و تشریف می آورید روی یکی از مبلای نارنجی دوست داشتنی توی سالن پذیرایی می نشینید و منم براتون یه چای تازه دم با نبات میآرم و با لبخند ملیحی میگم: نخیر امتحانات پایان ترم داره تموم میشه!

 

شیرینی نخورده!

 

به مناسبت هفته پژوهش، سمیناری شرکت کردم. آخر مراسم پذیرایی بود... بماند که همکاران پژوهشگر چجوری دم در سالن پذیرایی ایستاده بودند و مدام به هم تعارف میکردند و همدیگرو اصلا هول نمیدادن  نمیدونم باز چرا یاد فیلم سینمایی جومانجی افتادم و اون وسط خنده ام گرفت

اینجور جاها ترجیح میدم یه گوشه بایستم و همکارا رو رصد کنم  واسه همین یک عدد پرتقال و موز بهم رسید... چند تا از همکاران خانم یک بشقاب پر از شیرینیهای گوناگون برداشتن(احیاناً همشون در رژیم بودن ) با سوراخ دماغهای باد کرده، کنار من ایستادن و مشغول میل کردن هستن

به هم میگن: خوب شد ثواب شد بعضی ها که میوه نخورده بودن اینجا بخورن  منهم با لبخند گفتم: ایضاً شیرینی  که گفتن: ما منظورمون شما نبودین و... تو دلم گفتم: منظورتون احیاناً عمه های محترمتون بودن  غرض اینکه چرا بعضیا همیشه چشمشون دنبال بشقاب این و اونه؟ حالا جای این بشقاب هزارتا چیز دیگه بذارین

 

دلتنگی و شلوغی

 

اول : حراجی

بدو بدو....حراجه...تمام افکار در هم و برهم قدیمی و پاره و پورمو می فروشم! نسیه هم میدیم. البت به قیمت یک عدد نگاه مهربون و زلال.

دوم : دلتنگی

دلم برای عشق و عاشقی و پیامکهای رو کم کنی و....تنگ شده. لطفا یکی بیاید برایم بمیرد و من هم برایش خودکشی کنم!

سوم : شلوغی

این روزهای استرس و شلوغی امتحانا و نداشتن وقت کافی برای خاراندن سر و...عاشقتونم روزهای شلوغ پلوغ.

 

ایمان به چیه؟!

 

میگم: امام علی علیه السلام می فرمایند: ایمان عبارت است ازشناخت قلبی، اعتراف و اقرار به زبان، عمل با اعضاء و جوارح! یعنی همشون باهم!

ایمان از نظر تو به نماز خوندن نیست! خیلی خوب....به روزه گرفتن نیست! بازم خیلی خوب... به اینکه به هزارتا دختر معصوم قول ازدواج بدی و از این طریق ازشون سوء استفاده کنی نیست... بازم خدا پدر و مادرتو بیامرزه... به اینکه خودت رو به دروغ جای یه نفر دیگه جا بزنی نیست....باشه... به اینکه پشت سر این و اون غیبت بکنی نیست...به روی چشم! پس میشه بگی به چیه؟

میگه: به قلب آدمه.... باید قلبت پاک باشه

میگم: یاد محمدرضا فروتن تو فیلم قرمز افتادم که زنشو هی میزد و میگفت دوستت دارم، عاشقتم  بیچاره راست میگفت به مدل خودش دوسش داشت! حالا حکایت تو شده. هر کار دوست داری میکنی و هرچی دوست داری میگی و خودتم از همه مومن تر میدونی  بیزحمت یه کلاس تشریح قلب بذار تا ببینیم تو قلبتون چی میگذره  مهم قلبه دیگه... شاید ابن ملجم، یزید، شمر، صدام، بوش، رضاشاه و پسرش و... قلبشون از من و تو پاک تر بود  و البته پا ک تره! چون ظاهرشون که اینو نشون نمیداد و نمیده

 

برای عاشقان فلسفه

 

اگه فکر کردین که من بعد از اینکه امتحان 3 واحدی تغذیه اساسی رو افتضاح دادم، خوندن رمان و داستان رو کنار گذاشتم کاملا در اشتباهین  من کلا در زندگی هیچ وقت درس عبرت نمی گیرم  الان خوندن یه رمان دیگه رو آغاز کردم که اسمش « دنیای سوفی » هست.

فوق العاده جالب هست. برای منی که شیفته فلسفه هستم و اکثر کتابهای فلسفی رو مطالعه کردم، این کتاب یه چیز دیگه اس  اگه دوست دارین که با افکار و اندیشه های فیلسوفان از تالس گرفته تا فلاسفه قرن حاضر به زبان ساده آشنا بشین، مطالعه این کتاب رو از دست ندین.

کتاب با روایت سوم شخص به ماجراهای « سوفی آموندسن »، دختر چهارده سالهٔ نروژی می‌پردازه که با مادرش زندگی می‌کنه. در ابتدای داستان، سوفی نامه‌هایی از یک فرستندهٔ ناشناس دریافت می‌کنه که در آن‌ها سؤال‌هایی مانند « تو کیستی؟ » و « جهان چگونه به وجود آمد؟ » نوشته شده‌اند. مدتی بعد او بسته‌های بزرگتری دریافت می‌کنه که آغازگر یک دورهٔ آموزش فلسفه برای او هستند. سوفی به زودی پی می‌بره که تمام بسته‌ها توسط « آلبرتو ناکس » براش ارسال میشن.

 آلبرتو سوفی رو قدم به قدم با تمدن یونان باستان، ظهور مسیحیت و تأثیر اون روی فلسفهٔ یونانی، قرون وسطی و نیز دوران رنسانس، باروک و رمانتیسیسم آشنا می‌کنه. در کنار این، ماجراهایی که بین سوفی و مادرش و دوستش به اسم یووانا رخ میده، به داستان لحنی شبیه داستان‌های نوجوانانه میده که خواننده رو به دنبال کردن ماجرا ترغیب می‌کنه.

این کتاب تابحال به 54 زبان ترجمه شده و تاکنون میلیونها نسخه از اون در سراسر جهان به فروش رفته  دنیای سوفی دو بار توسط کورش صفوی و حسن کامشاد (۱۳۷۴) به فارسی ترجمه شده‌.

 

پیشرفت در آشپزی!

 

در راستای تنویر افکار عمومی خواستیم عرض نماییم که ما امروز باقالی پلو با ماهیچه درست کردیم خداییش خیلی هم خوشمزه شده بود. فقط اینکه بلد نبودیم ماهیچه رو چطور درست کنیم؟  

به ناچار به قطعات کوچیکتر تقسیم نمودیم و عین چلوگوشت درستش کردیم  یعنی آب + پیاز داغ + رب + قطعات گوشت. باقالی پلو هم که راحته  متشکل از باقالی پوست کنده + شوید + برنج اصل شمال. به همین سادگی و به همین خوشمزگی


امضا: علی سرآشپز

چرا اینجوری باید باشه؟

 

خیلی جالب انگیزناک بود. دیروز یه نفر اشتباهی خط موبایلش رو دایورت کرده بود به شماره من. حالا هنوزم نمیدونم این مسئله عمدی بود و یا غیر عمدی ولی خداییش خیلی خندیدم. این یارو که اسمش حامد ظ… بود از قرار معلوم یه آقا پسر اکتیو بود چون ۴ تا دوست دختر داشت که دو تاشون خیلی گیر بودند  چون در طول روز بگم شاید بیش از ۱۰ بار زنگ زدن و میخواستن با خودش صحبت کنن  که همش دایورت میشد به خط من و صدای زیبای منو می شنیدن

یکی از این حاجیه خانوما اسمش مهناز بود. این مهنازه به شدت به من شک کرده بود که گوشی حامد دست تو چیکار میکنه و تو کی هستی. از قرار معلوم آق حامد به این یکی قول ازدواج داده بود. البته من روم نشد و بهش نگفتم که آبجی سرکاری چون سه تای دیگه هم می زنگن  

ولی طفلی خیلی نگران شده بود و یه دو سه باری تهدید کرد که زنگ میزنه امور مشترکین قضیه سرقت سیم کارت رو لو میده  ولی خوب این یکی دختر خوب و ساده ای بود چون بعد دو سه بار زنگ زدن و تهدید کردن حرفای منو باور کرد و جالب اینجاست که گیر داده بود که اگه دختر دیگه ای زنگ میزنه مشخصات و شماره اش رو به این بفرستم

این ماجرا واقعا منو به فکر فرو برد. واقعا غصه خوردم که چرا جوونهای هم سن و سال من به جای اینکه از وقتشون، از این دوران طلایی بهترین استفاده رو بکنن حالا افتادن دنبال این کارها  واااااااایسا... قصد نصیحت و پند و اندرز ندارم  همیشه وقتی بعضی از دوستام رو می بینم که توی خوابگاه و یا توی دانشگاه همش فکر و ذکرشون شده این دختر و اون دختر، آرزو می کنم کاش میشد حتی اگه شده یه ساعت از وقت اینارو ازشون قرض می گرفتم  

فکر نکنم وقت براشون چندان ارزشی داشته باشه که اینجوری بهترین دوران عمرشون رو هدر میدن  ولی واقعا برام سواله چرا من که همیشه ی خدا تشنه یه ساعت وقت اضافی ام باید وقت کم بیارم اما این دوستان گرامی، وقت اضافی هم میارن