« چرا ما کور شدیم، نمی دانم، شاید روزی بفهمیم. می‌خواهی عقیده مرا بدانی، فکر نمی‌کنم ما کور شدیم، فکر می‌کنم ما کور هستیم. کور اما بینا، کورهایی که می‌توانند ببینند اما نمی‌بینند. »

اگه کتاب کوری اثر ژوزه ساراماگو رو نخوندین، تشریف ببرین بخونین! یادمه پارسال یه تئاتری دیدم از فرهاد آئیش به نام کرگدن که با خوندن این کتاب یاد اون افتادم!

در کتاب کوری، از شهری نام برده میشه که اپیدمی وحشتناک کوری- نه کوری سیاه و تاریک که کوری سفید و تابناک- در اون شیوع پیدا کرده. که معلوم نیست کجاست و می‌تواند هر جایی باشد، خیابانهاش نام ندارند. جالبه که شخصیتهایش هم نام ندارند: دکتر، زن دکتر، دختری که عینک دودی داشت، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت، پسرک لوچ.

در کتاب گلستان اثر فاخر سعدی هم شخصیتها تقریبن بی نام و نشان هستن: جوانی خردمند، عالمی معتبر را مناظره افتاد، یکی در مسجد سنجار، ناخوش آوازى به بانگ بلند قرآن همی‌خواند و...! میشه نتیجه گرفت که اسمها خیلی مهم نیست، مهم موضوع و پندگیری از اونه.