وقتی شیخ نعره زد!
دیدار شمس تبریزی و مولانا از اون اتفاقات جالب و جذاب تاریخ ادبیات و عرفانه که کمتر شبیه و نظیری داره. برای همینه که حتی تاریخ دقیقش رو مولانا ثبت و ضبط کرده: روز شنبه، 26 جمادی الاخر سال 642 هجری قمری. در زمان این دیدار، مولانا یه مرد 40 ساله و پختهاس. در شهر قونیه دانشمندتر از او وجود نداره و پادشاهان و بزرگان شهرهای دور و نزدیک، واسۀ دستبوسی پیشش میرن. در طرف مقابل، شمس تبریزی احتمالاً یه مرد 50 و چند سالهاس (چون تاریخ تولدش مشخص نیست) که با معلمی بچهها روزگارش رو سپری میکنه و از این شهر به اون شهر میره. واقعاً معلوم نیست اگه این ملاقات رمز آلود رخ نمیداد، حالا نامی از شمس و مولانا بود یا نه. اما ماجرای دیدار شمس و مولانا چی بوده؟ روایتهای قدیمی همهشون با سؤال و جواب عرفانی همراهن.

مثلاً احمد افلاکی (از شاگردان مولانا) توی کتابش مینویسه که شمس مولانا رو دید که با دبدبه و کبکبه رد میشد. رفت و افسار اسب مولانا رو محکم گرفت و ازش پرسید: «صراف عالم معنی، محمد (ص) برتر بود یا بایزید بسطام؟» مولانا از سؤالش عصبانی میشه و با تندی جواب میده: «محمد (ص) سرحلقۀ انبیاست. بایزید بسطام را با او چه نسبت؟» شمس میپرسه پس چرا بایزید به خودش جرأت داد حرفای گنده گندهای بزنه مثل «سبحانی! ما اعظم شأنی» (منزهم من! چه بلندمرتبهام!) که پیامبر (ص) با همۀ عظمتش هیچوقت نگفت؟ مولانا یه لحظه فکر میکنه و میگه «بایزید تنگ حوصله بود به یک جرعه عربده کرد. محمد (ص) دریانوش بود. به یک جام، عقل و سکون خود را از دست نداد.» شمس با شنیدن جواب یه نعره میزنه و غش میکنه. مولانا دستور میده که به یه مدرسه ببرنش و خودش هم دنبالش میره و 3 ماه بیرون نمیاد. بعدش هم تدریس و تعلیم رو ول میکنه و مریدانش رو به حال خودشون رها میکنه و باقی قضایا...
اما توی روایتهای جدید، ماجرا سر یه عمل ماورایی شمس هست. داستانی که جامی توی «نفحات الانس» تعریف کرده اینطوریه که یه روز شمس با همون سر و وضع آشفته وارد مدرسۀ مولانا میشه و میبینه که مولانا توی حیاط، کنار حوض نشسته و کنارش یه دسته کتاب روی هم تلنبار شده. میپرسه: «اینها چیست؟» مولانا میگه: «تو به اینها چه کار داری؟ اینها قیل و قال است.» شمس کتابها رو توی آب میندازه و صدای مولانا رو درمیاره. شمس هم که میبینه مولانا خیلی ناراحت شده، کتابها رو یکی یکی از توی آب بیرون میکشه. هیچ کدوم آسیبی ندیده و حتی تر نشدهاند. مولانا میپرسه چیکار کردی که اینطوری شد؟ شمس هم جواب میده: «تو به اینها چه کار داری؟ به این میگویند ذوق و حال.» اینجاست که مولانا دستش رو میبوسه و شاگردش میشه و باقی قضایا...