عشق من، تولدت مبارک...
نیما که مُرد، جلال آل احمد نوشت: «پیرمرد چشم ما بود!» و همین جمله کوتاه و بی افاده ترجیع بندی شد که بعدها هر وقت بزرگی از میان مان می رفت، برایش می گفتم و هیچوقت به این فکر نمی کردم که روزی هم باید در مشایعت عشق زندگی ام، مادربزرگ مهربانم همین جمله را بگویم. عزیزتر از جانم، چشم ما بودی و رفتی... رفتی اما سعی می کنم برایت اشک نریزم. چون می دانم که دوباره متولد شدی و مگر کسی در تولد، اشک می ریزد؟

یاد گرفته ام که در این دنیا نه بخاطر بدست آوردن خوشحال شوم و نه بخاطر از دست دادن، ناراحت. عشق ابدی من، به جهانی وارد شدی که همه ما دیر یا زود روزی به آن وارد خواهیم شد. سعی می کنم اشک نریزم تا با لبخند، زندگی جدیدت را در آن جهان تبریک بگویم. اما فکر نکردی این فراق را چگونه تحمل کنم؟ به تو قول دادم که اشک نریزم اما قطره های مداوم اشک دیگر نمی گذارد که بیشتر از این چند خط برایت بنویسم. به امید دیدارمان در صحرای محشر. تولدت مبارک...