تبليغاتX
به همین سادگی...
به همین سادگی...
 

یه زمانهایی آدم دلش میخوادش یه چیزی رو برای خودش بخره ولی هی دلش به اینکار نمیره. مثلا میگه که گرونه یا حالا خیلیم بهش احتیاج نداره یا چیزهای دیگه رو میتونه جانشین کنه، یا میگه اولویتم این نیست. خلاصه هی دو دله که این بخره یا نخره


بعد یه وقتی میبینه یه جای دیگه از نظر مادی جلوی ضررش گرفته شد، یا یه پولی از یه جایی دستش میاد، یا یه چیز ضروری ای رو که میخواست یکی بهش هدیه داده، فورا میره اونی که اولویتش نبوده رو میخره، با خودش فکر میکنه به هر حال من که میخواستم اینقدر پول بدم که اونو بخرم، حالا میرم اینو میخرم. انگار قسمت اون پوله اینه که حتما خرج بشه. بعد مهمتر اینکه تو این لحظات آدم چقدرم خوشحال میشه که یه بهانه دستش اومده تا بر این شکش غلبه کنه و بالاخره این پوله رو خرج کنه  تا توی موقعیتش قرار نگرفته باشین، درک نمی کنین که من چی میگم!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم دی 1388 توسط علی پزشکی |
 

این قطعه شعر رو دیشب گفتم:

 

اشکهایم جاریست

در پی رفتن تو قطره قطره ریختند

هر کدام آینه ای بس زیبا

از تجلی نگاه تو شدند

چشمهایم آن دو حوض شفاف

که با دیدن جلوه ماتی از تو

نور عشق را از آغوش حقیقت چیدند

تیره و تار شدند در پی رفتن تو، ای گل یاس تماشایی من

به کدامین گناه این تن خاکی و بی روح مرا

رها کردی و رفتی

اینک تنهایم

خسته و بس غمگین

تا ابد چشم انتظارت هستم

تا ابد....

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم دی 1388 توسط علی پزشکی |
 

من تا قبل از دیدن اون مستنده همیشه عادت داشتم به کسانی که سر راه بهم التماس میکنن،  پول بدم. گاهی اوقات که از تنبلی حوصله نداشتم توی جیبم رو بگردم و یا اینکه از سرما نمیخواستم دستم رو از تو جیبم در بیارم، احساس عذاب وجدان بهم دست میداد. انگار که من حتماً من باید بهشون پول بدم یا اصلا انگار زن و بچه اش امشب منتظر منن! این فکرش از اولی هم دیوانه کننده تره. به خصوص بعضی از اینها که توی سرما یه چیزی رو میفروشن. من فکر میکنم آدم باید نیتش خیر باشه، اینکه اون آدم واقعا محتاجه یا نه رو نمیدونم. اما بارها بهم ثابت شده که اینها بی جواب نمیمونه.

چند وقت پیش تلویزیون یه دونه از این برنامه های دوربین مخفی گذاشته بود که یه آقایی بود که سر و وضع مناسبی داشت و میرفت توی خیابون جلوی این و اون رو میگرفت و میگفت، کیف پولش گم شده و میخواد بره شهرستان. خیلیا با دیدن اینکه به قیافه این آقاهه نمیاد دروغ بگه، بهش کمک میکردن، بعضیاشون حتی بالای ۵ هزارتومن. طی همون چند صحنه ای که تلویزیون نشون داد، آقاهه بالای ۲۰ تومن جمع کرد

حالا از وقتی که اینو دیدم وقتی کسی جلوم ظاهر میشه، هی شک میکنم. هی از خودم سوال میپرسم که اگه دروغ بگه چی؟ بعضیاشون واقعا سر و وضع افتضاحی دارن. آدم وجدانش راحت نیست که بی ملاحظه از کنارشون رد بشه. گاهی اوقات اینقدر شکم طولانی میشه که تو مسیر چند قدم میرم و بعدش شک میکنم که اگه این بیچاره اگه واقعا محتاج بود چی؟

میدونم این راه پول در آوردن اصلا اخلاقی نیست ولی واقعا بعضی از اینها محتاج هستن. دیگه خودتون اوضاع اقتصادی مملکت و وضع بازار کار رو میدونید. بعضی اوقات که شک میکنم برمیگردم و میگم جهنم شک. گاهی اوقات هم به رام ادامه میدم و بعدش هی خودم رو لعن و نفرین میکنم که یه بنده خدایی بهت رو انداخت؛ پسره بی جنبه، حالا با یه مقدار پول اندک که نه تو فقیر میشی نه اون پولدار و هزار تا سرکوفت دیگه.

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم دی 1388 توسط علی پزشکی |
 

بخدا دیگه خسته شدم. این روزا نمی دونم چم شده. همیشه به اون آرزویی که دارم فکر می کنم و به دنبالش اشک از چشمام یه ریز میریزه. اه اه... چه پسر لوسی هستم؟! ولی چیکار کنم، دست خودم نیست.

اگه این آرزوم برآورده بشه که دیگه هیچی از این دنیا نمیخوام. خدایا... تو که خودت میدونی چیزی رو که ازت میخوام، خواسته خوبیه. میدونم لیاقتش رو ندارم ولی خاضعانه ازت درخواست می کنم که این آرزو رو برآورده کنی. من خیلی وقته که آماده ام و بار سفرم رو بسته ام...

همیشه فکر می کنم که من توی این دنیا غریبه ام. انگار اصلا مال این دنیا نیستم. حس غریبی دارم. نمی دونم چیه... خسته ام، خیلی خسته ام. از همه چیز و همه کس. وقتی به آدمای اطراف خودم نگاه می کنم واقعا گیج میشم. خدایا من غیر عادیم یا اینا... دغدغه های من چیه و دغدغه های اونا چی....

وای از دست من! بازم که دارم اینا رو می نویسم چشام پر اشک شده... کی فکرشو می کنه علی پزشکی که توی جمع یه لحظه خنده از رو لباش برداشته نمیشه، یه روی دیگه هم داره که اینطوریه! خب آدما با هم متفاوتن دیگه.

همه آدمهای اطرافم رو همیشه دوست داشتم و دارم. اینقدر که حتی حاضرم برای تک تکشون جونم رو فدا کنم. از بچه های کلاس گرفته تا همه کسایی که باهاشون سلام و علیک دارم. میدونم که هیچ کدومشون علاقه ای به من ندارن و حتی از من بدشون میان. ولی من همشون رو عاشقانه دوست دارم.

حالا ساعت چهار و نیم صبحه. خوابم نمی برد. دلم هم خیلی گرفته بود. اینا رو نوشتم تا یه کم خالی بشم. الان واقعا احساس سبکی می کنم. 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم دی 1388 توسط علی پزشکی |
 

این روزها دارم سریال Prison Break رو میبینم. به جرأت میتونم بگم این سریال یکی از بهترین سریالهاییه که من تا به حال دیدم. دیشب داشتم سیزن ۲ این سریال رو میدیدم و تو اپیزود ۱۱ بود که بالاخره مایکل سوالی که من اینهمه تو ذهنم بود رو پرسید: اینکه آیا اینهمه ارزشش رو داره؟

خلاصه ماجرا اینه که برادر مایکل به جرم قتل برادر معاون رییس جمهور آمریکا باید اعدام میشد. در حالیکه عملا مرتکب این قتل نشده بود چون برادر معاون رییس جمهور زنده است. حالا اینکه چرا برادر مایکل باید برای این جرم انجام نشده محاکمه میشد و ماجراهای پشت پرده اش چیه رو نگم بهتره چون سریال لو میره. ولی به هرحال مایکل یک مهندس سازه است و نقشه های زندان فاکس ریور (جایی که برادرش باید محکومیتش رو سپری میکرده تا اعدام بشه) رو روی بدنش خالکوبی میکنه و مجبور میشه خودش تظاهر کنه که از یک بانک سرقت مسلحانه میکرده تا اونو بندازن زندان.

وقتی زندان میره با کمک چند نفر که اونا رو هم از قبل انتخاب کرده بوده، برادرش رو از زندان فراری میده. تو این حین افرادی که پشت پرده ماجرای جعلی قتل برادر معاون رییس جمهور هستن، رییس جمهور آمریکا رو به قتل میرسونن (البته طوری جلوه میدن که طبیعی باشه) و خانم معاون که پشت پرده همه این ماجراها هست، میشه رییس جمهور آمریکا و کل هم و غمشون اینه که ماجرای قتل ساختگی مخفی بمونه و تو این راه هرکی که اطلاعاتی بدست بیاره رو می کشن!

وقتی مایکل برادرش رو از زندان فراری میده، باعث خیلی ماجراها میشه. ماجراهایی که لزوما مثبت نیستن. مثلا افرادی که کشته میشن، یا شکنجه میشن. (مثلا حتی پدرش هم در راه دفاع از اونها کشته شد) در حالیکه اگه مایکل کاری نمیکرد فوقش فقط برادرش میمرد. تازه خود مایکل در زندان و بعد از اون کارهایی کرده بود که شاید در حالت عادی انجام نمیداد یا اونها رو نمیدید.

همه اینها رو گفتم که بگم یک صحنه اش برای من خیلی جالب بود. مایکل وارد فروشگاه شد که یک دستگاه GPS بخره ولی پولش کافی نبود از اونجائیکه وقت نداشت پیرمرد فروشنده رو هل داد و GPS رو هم دزدید. به محض اینکه از مغازه خارج شد یه لحظه از خودش بدش اومد. از اینکه چرا اینقدر عوض شده و یا چرا این جنایات اینقدر براش عادی شده. روبروش یه کلیسا بود که رفت به گناهانش اعتراف کنه.

الان نمیخوام بگم مایکل به کشیش چی اعتراف کرد و کشیشه چی بهش گفت؟ خوب واضحه در مواجهه با اینجور سوالات معمولا میگیم آیا مطمئنی کاری که داری میکنه درسته و از راه درستی داره انجام میشه؟ آیا به هدفت اعتقاد داری؟ پس به راهت ادامه بده. اما به نظرم اینها جوابهایی نیست که در دراز مدت فرد رو قانع کنه. بالاخره مایکل برای اینکه کاری کرده باشه و تغییری داده باشه، نمیتونسته بی گناهه بی گناه باشه. منظورم اینه که ماها، یعنی مایکلهای نوعی گاهی اوقات واقعا تو موازنه هامون اشتباه می کنیم.

حالا من ادامه سریال رو ندیدم ولی به نظرم اگه هدف مایکل فقط این بوده باشه که برادرش رو نجات بده، مرتکب اشتباه وحشتناکی شده ولی اگه نه منظورش این بوده باشه که فسادی که تو دستگاه قضایی و سیاسی آمریکا هست (اونطوری که سریال نشون میده) رو تا جایی که ممکنه برملا کنه، به نظرم میشه از برخی اشتباهاتیش صرف نظر کرد چون داره جلوی یک روند فاسد فزاینده رو میگیره که فکر کنم آخر سریال اینطوری بشه! با وجود این پیش بینی این سریال بازم واسم فوق العاده جذاب و نفس گیر هست.

همین دیگه. میخواستم بگم اینکه سریال گذاشت این سوال صریحا مطرح بشه، واسم جالب بود. فکر میکنم اگه این سکانس نبود، احتمالا سریال از نظر اخلاقی حتی چیزی کم میداشت  الان واضحه که من چقدر زور زدم که داستان رو لو ندم  

اگه فکر کردین داستان سریال کمی لو رفته و دیگه جذابیتی برای دیدن نداره، سخت در اشتباهید. قول میدم این سریال به اندازه یک مسابقه فوتبال بسیار مهیج که تیم محبوبتون یکطرفش هست، براتون نفس گیر باشه. از اونجائیکه که دیگه همه سریال لاست رو دیدن، به نظرم میشه یه مقایسه انجام داد. اگه بخوایم از نظر جذابیت، فیلنامه، شخصیت پردازی، غیرقابل پیش بینی بودن و اکشن بودن به این ۲ تا سریال از ۱۰۰ نمره بدیم، نمره لاست میشه ۱۰ و نمره پریزن بریک میشه هزار  اینو از منی بپذیرین که معروفم به مشکل پسندی

 

نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم دی 1388 توسط علی پزشکی |
 

اینجا که بخوای بیای ۲ راه هست. یه راهش سربالایی داره و پیچ و یه راه دیگه اش مستقیم از توی اتوبانه. طبیعتا اون راهی که مستقیم توی اتوبانه فقط به درد کسائی میخوره که میخوان آخر مسیر پیاده شن. برای کسانی مثل ما همون مسیر سربالایی سرراستره. ولی خوب کم بنزینی و طمع راننده تاکسیها باعث میشه، اکثرشون از اون مسیر نرن مگه اینکه مسئول خط شما رو بشناسه و به راننده بگه از اون مسیر سربالایی برو که این آقا فلانجا پیاده شه


چند وقت پیش یه بار عجله داشتم و با اینکه مسئول خط اینو به راننده تاکسی گفت، رانندهه بازم مسیر اتوبان رو رفت. منم که دیرم شده بود، یه آقایی شروع کرد با راننده جر و بحث کردن و منم تائید میکردم که چرا از اون مسیر نرفتی؟ من دیرم شده  تازه الان باید اینجا وایستم که دوباره ماشین گیرم بیاد که این مسیر رو برگردم. راننده هم هی جواب سربالا میداد. آخرش دیدم من که به اونجا نمیرسم، راننده هم که یکی میگی، ۱۰ تا بهت برمیگردونه، بهتره ساکت بشینم سرجام. موقع پیاده شدن، با عصبانیت یه ۲ هزارتومنی دادم به راننده. اصلا حواسم نبود که بمونم باقی پول رو بگیرم. راننده صدام کردها، چندبارم بوق زد، فکر کردم شاید ماشینهای دیگه ان، یعنی اصلا غرورم نمیذاشت که برگردم، مثلا قهر کرده بودم دیگه  اهمیت ندادم.

یه کم سر اون چهاراه وایستادم که ماشین بگیرم. تازه یادم اومد که ای وای، چرا بقیه پولم رو نگرفتم؟ بعدش نمیدونم چرا یه دفعه اینقدر مستاصل شدم. عصبانی شدم. وقتی رسیدم مرکز کلی از دست خودم حرص خوردم. از اینکه حالا اون راننده بدجنسی کرده بود، من چرا با خودم لج کردم؟ نه بقیه پولم رو گرفتم، نه به موقع رسیدم، تازه برای تنبیه خودم الکی تو اون سرما اونهمه راهو پیاده رفتم که چی بشه؟ بماند که هی حرص هم میخوردم که راننده بدجنس الان پول یه سرویسش رو از من گرفت

اون روز سرکار، تمام فکرم به همین موضوع بود. توی ذهنم مدام با رانندهه دعوا میکردم. هزار تا راه حل پیش خودم دادم که من میتونستم بگم من که دیر کردم، جر و بحث هم فایده نداره، اقلا بشینم تا قرون آخر باقی کرایه رو ازش بگیرم، یا اصلا جر و بحث میکردم و کرایه بهش نمیدادم، یا محترمانه بهش میفهموندم این پولی که میدم حلال نیست و … بعد که حالم بهتر میشد میگفتم علی بی فایده است، تموم شد دیگه، تو همون موقع باید تصمیم درستی میگرفتی که یه تصمیم عجولانه عصبی گرفتی، قربونش برم غرورت هم که… بعد خوب راضی نمیشدم. حتی برای خودم نقشه هم می چیدم که دفعه بعد که راننده رو دیدم اینطوری باهاش برخورد می کنم و …

حالا این یه مثال کوچیک بود که فقط یک روزم رو خراب کرد، اینو آدم زود یادش میره. اما گاهی تو زندگی سر مسائل مهم هم همینطوری رفتار می کنم. توی هر کدوم از مسائل زندگیم یه راننده تاکسی هست که اکثر مواقع توی ذهنم دارم باهاش دعوا می کنم و هی هربار دیالوگها و رفتارم رو اصلاح می کنم و هی مدام دلم میخواد یه روزی ببینمش و درست و حسابی حرفم رو بهش بزنم. بعضی ها از این راننده تاکسی ها خیلی گذرا هستن. میشه راحت فراموش کرد، ولی بعضی هاشون نه. از اینهایی هستند که اکثر مواقع دارین تو ذهنتون باهاشون دعوا می کنین. از اینهایی که یه بخش از زندگیتون رو خراب کردن، یه بخشی از ذهنتون رو اشغال کردن  نمی دونم باید چیکار کنم که از دست این راننده ها خیالی ذهنم خلاص بشم

 

نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم دی 1388 توسط علی پزشکی |
 

یکی از دوستام تازگی ها با یه دختر ایتالیایی مسلمان شده ازدواج کرده. حالا ماجرای ازدواجشون طولانیه. پریروز من و یکی از دوستای دیگه مون رو دعوت کرده بود که بریم باهم ناهار بخوریم و آشنا بشیم با خانمش. این دوستم خودش خیلی مقید نیست. خلاصه وقتی رسیدیم، خانمش دست دراز کرد که با ما دست بده. من عذرخواهی کردم و گفتم که نمیتونم دست بدم. دوستم که همرام بود، اصلا به این چیزا اعتقادی نداشت و دست داد. اون دخترخانم برگشت با انگلیسی دست و پا شکسته ای به شوهرش گفت که ایشون دست داد ولی چرا علی آقا دست نداد؟

دوستمم به زبان انگلیسی در جوابش گفت: آره یادم رفت بهت بگم. این علی با اینکه بهش نمیاد ولی تو رعایت این چیزا خیلی دانکی گاد پارتی هست  یهو چشمم چار تا شد، فوری به فارسی ازش پرسیدم: خنگول، چیو واسش دانکی گاد پارتی ترجمه کردی؟ گفت: خر حزب اللهی رو  وای نمیدونین چقدر خندیدیم. بیچاره خانمشم که نه اصلا فارسی میفهمید، نه می فهمید ما واسه چی در طول این ۲ ساعت هی اینو تکرار می کنیم بلند میخندیم

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم دی 1388 توسط علی پزشکی |
 

و آن مرد بزرگوار شهر ما هم رفت... شهر ما هم اکنون در اندوه بزرگمردی بسر می برد که روزی امام(ره) او را حاصل عمر خویش معرفی کرد. آقای مهربانی هیچگاه خنده هایت را فراموش نخواهم کرد. هیچگاه اون روزی رو که اومدم پیشت و از لای قرآن اون هزار تومنی نو رو بهم عیدی دادی فراموش نخواهم کرد.

هیچگاه نصیحتهایت را که مدام توصیه می کردی مطالعه کن، فراموش نخواهم کرد. آقاجان هرچند نسبت به بعضی مواضعت ناراضی بودم ولی مهرت هیچگاه از یاد و خاطرم نخواهد رفت. ای کاش این فرصت ایجاد میشد که برایم از این سالها بگویی و به سوالاتم پاسخ دهی. اما افسوس... افسوس که دیگر این فرصت پیش نخواهد آمد.

دیشب وقتی فیلم یکی از سخنرانی هایت را دیدم، ناخودآگاه اشک از چشمانم فرو ریخت. تا می تونستم گریه کردم. بخاطر همه چیز... آقاجان روحت قرین رحمت...

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم دی 1388 توسط علی پزشکی |
 

شعر زیر یکی دیگه از شعرهامه که به تازگی سروده ام و خودم خیلی خیلی دوستش دارم. انگار یه جزئی از وجودمه...

 

هان کجایی خورشید

در چه حالی مهتاب

به کجا می روی ای رود خروشان

به دنبال چه هستی ماهی قرمز شب

جنب و جوش چشمه

رقص پروانه

گردش باد میان گل یاس

کدامین فلسفه را پی می جوید؟

با شمایم جوابم بدهید

پس چرا هیچ کسی نیست

تا بشنود این زخم مرا

حس کند روح شکست خورده و ویران مرا

بو کند مشکل را، شادی را، حرف دل یک گنجشک را

کاش من هم نردبام شب را می دیدم

می رفتم از آن بالا

می گذشتم از کنار کلبه مهتاب

هدیه می دادم به او

یک سبد لبخند مادری بیمار را

می تکاندم سفره باران را بر سر یک گل رز

می رفتم به مهمانی یک حوض ستاره

می شنیدم از آنها

داستان قطره های اشک یک کودک را

حس می کردم نوازش نور لطیف آنها را

بر سر دخترکی تنها

می دویدم دنبال شهاب

سنگلاخ ستاره را می چشیدم

آسمان را می نوشیدم

راه شیری را با پای پیاده می دویدم

تا برسم به معبد معشوق

افسوس، همه افسانه است

عشق هم افسانه است

مهتاب، ستاره، خورشید

هرکدام سایه سیال و روان یک وجودند

وجودی زیبا...

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 توسط علی پزشکی |
 

در واپسین ماه‌های حیات، هیتلر، مبدل به مرد افسرده و رهبری شده بود که قادر به گرفتن کوچک‌ترین تصمیم سیاسی و نظامی نبود. در ۳۰ آوریل سال ۱۹۴۵، هیتلر با شلیک به سر و خوردن سیانور، خودکشی کرد. اوا براون، معشوقه هیتلر که در آخرین روز با وی ازدواج کرد، او را در خودکشی همراهی کرد. با وصیت وی، جسد او و اوا براون با بنزین سوزانیده شد. در همان روز، رئیس دستگاه تبلیغات نازی‌های یعنی گوبلز و همسرش بعد از کشتن فرزندانشان، خودکشی کردند. ارتش شوروی در ۲ و ۳ ماه می سال ۱۹۴۵، ابتدا جسد گوبلزها را پیدا کرد و سپس در پنج می، بقایای پیکر هیتلر را پیدا کرد.

اینها چیزهایی هستند که همه می‌دانند. اما در این میان برخی‌ها هم عقیده داشتند و حتی دارند که هیتلر، به نحوی موفق به فرار شده است. حتی اخیرا، یک باستان‌شناس و متخصص استخوان به نام «نیک بانتونی» و یک استاد ژنتیک به نام «لیندا استراسبورگ»، در اظهار نظرهایی، شک و تریدهای تازه‌ای را در مورد اصالت بقایی به جا مانده از پیکر هیتلر، برانگیختند، اظهار نظرهایی که بازتاب رسانه‌ای پیدا کرد.

به همین دلیل، خبرگزاری CNN کوشید که یک بار دیگر به نحوی قضیه را بررسی کند. در مقاله‌ای که چند روز پیش این خبرگزاری منتشر کرد و این چند روزه در شبکه‌های اجتماعی لینک‌دهی با دفعات لینک شده است، چیزهای تازه‌ای در مورد آنچه بر سر پیکر هیتلر آمد، به چشم می‌خورد.

CNN‌ حقایق ادعایی تازه را در مصاحبه اختصاصی با رئیس قسمت آرشیو سازمان امنیت ملی روسیه FSB ، فردی به نام «ژن واسیلی خریستوفوروف»، به دست آورده است: در اوایل ژوئن سال ۱۹۴۵، ارتش شوروی جسد هیتلر و براون را در جنگلی در بیرون شهر راتنئو Rathenau به خاک سپرد. ۸ ماه بعد، یعنی در فوریه سال ۱۹۴۶، جسدها مجددا از خاک بیرون آورده شدند و در یک پادگان ارتش شوروی در شهر ماگدبرگ آلمان شرقی، دفن شدند.

تا زمانی که روس‌ها بر محل دفن تسلط داشتند، خیالشان از دسترسی غریبه‌ها به محل دفن، راحت بود. اما در مارس ۱۹۷۰، یعنی زمانی که قرار شد که شوروی این پادگان را تخیله کند و آن را تحویل مقامات آلمان شرقی بدهد، این واهمه در سر مقامات امنیتی شوروی شکل گرفت که ممکن است، محل دفن هیتلر به پرستشگاه کسانی تبدیل شود که عقاید فاشیستی دارند. رئیس وقت KGB ‌در آن زمان، یوری آندروپوف بود، او با کسب موافقت از سران حزب کمونیست، اجازه یافت که یک مأموریت فوق سری را برای امحاء بقایای اجساد هیتلر و دیگر نازی‌ها به مرحله اجرا درآورد.

اسم رمز این عملیات آرشیو یا The Archives بود و به وسیله گروهی از عوامل KGB انجام شد. این عملیات در ۴ آوریل سال ۱۹۷۰ انجام شد. آنها دو پروتکل برای این عملیات داشتند. در یک پروتکل، آنها می‌توانستند با انهدام فیزیکی کل محل، مأموریت را به انجام برسانند، اما در پروتکل بعدی، آنها با نبش قبر، بایستی بقایای اجساد را بیرون می‌آوردند و نابود می‌کردند. آنها ترجیح دادند از شیوه دوم استفاده کنند. بقایای اجساد در یک کوره، در بیرون شهر شوئنبک Shoenebeck که در ۱۱ کیلومتری ماگدبرگ بود، سوزانده شد، خاکسترها جمع شد و به رود Biederitz ریخته شدند.

تنها قسمت‌هایی که از بدن هیتلر باقی ماند، قسمت‌هایی از استخوان آرواره و جمجمه او بود که به روسیه فرستاده شد. FSB شکی در متعلق بودن این قطعات استخوانی به هیتلر ندارد. در سال ۲۰۰۰، در جریان نمایشگاه جنگ جهانی دوم در مسکو، این قطعات جمجمه هیتلر که سوراخ گلوله‌ای که هیتلر با آن خودکشی کرده بود، روی آن مشخص بود، به نمایش گذاشته شد.

 

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم آذر 1388 توسط علی پزشکی |
قالب وبلاگ